کابوس خشکسال

قلم را بر کاغذ می‌فشرم
چیزی نوشته نمی‌شود.
قلم را بر کاغذ می‌فشرم
چیزی نوشته نمی‌شود.
 
 
برگ‌های خشک
از سر شاخه
یک
به
یک
محو می‌شوند.
 
ساعد راستم خواب می‌رود.
انگشت‌هایم
مور مور می‌شوند.
دست را از زیر سنگینی پیکرم
آزاد می‌کنم.
 
از پس خشکسالی دیر پای
قطره‌ای باران
به ژرف لایه‌های روح من
نفوذ می‌کند.
 
قلم را بر کاغذ می‌فشرم.
 
 
                                                     4 دی 1382
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *