پیرامونِ نامِ تو

در مسیر نیلوفرها
تو خفته ای
و چشم هایت بیدارند
چون سطح برکه ای آرام
که نگاهش
به آسمان دوخته است.
آنچه من شعرش می خوانم
و دیوانه وار به آن عشق می وَرزم
چشمان توست
گشوده به سویِ آسمان
چشم هایی
که خوابگاهِ جسمِ من اَند
در یک تنهاییِ دور دست.
نگاهت
در اتاقِ بسته ی من
پنجره ای بازمی کند
به سویِ ساحل اُقیانوسی دیگر
و استخوان های من
اسکلت قایقی می شود
چنان سبُک
که گویی
مادّه ی این جهان
یکسره موج است و باد.
 
آنچه
شعرش می خوانم
چرخشِ انگشتانِ توست
بر سطح برکه ای آرام
که نیلوفرها را
به تکاپو می اندازد
و استخوان هایم را
در رویای موج و باد
شناورمی سازد.
 
من
ازتوچه می دانم
جز واژه هایی چند
که به تصادف
بر لبانم جاری می شوند
و سایه هایی مبهم
که بار ها و بار ها
از دهلیزهای قلب من
عبورمی کنند.
آسان نیست
تو را
به نام صدا زدن،
آسان نیست
هیچ شعری را
به نام حقیقی خود
صدا زدن.                         
                 23 آذر 1385
                             

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *