مرگ ساعت دیواری

ساعتی
برای ابد
مرد.
 
عقربه‌هایش
دیگر از خواب برنمی‌خیزند
و رویاهایش
به پشت پرده‌ی اسرار می‌روند.

در آخرهفته‌ی قبل
حمله‌ی حشرات به شهر
مردم را خانه نشین کرد.
پشت پنجره‌ها
مراسم خاکسپاری یک ساعت دیواری را
که سال‌ها به آن‌ها خدمت کرد
تماشا کردند.
 
توفانی
در فنجان چای،
آتش‌بازی واقعی
در چشمان دختری
حس گرسنگی بی‌دلیل
برای شنیدن موسیقی ناب،
گذشتن از دالانی تاریک
که به سمت گذشته‌ام می‌برد
مرور کردن نوار خواب‌های گذشته.
خاطرات واقعی
که از ساعت در گذشته به یاد دارم
این‌هاست.
 
در مراسم خاکسپاری
کسی 
ته سیگار روشنش را
توی چمن‌ها انداخت،
یک نفر
توی دستمال مچاله‌ای
تف کرد،
کسی
پشه‌ای درشت را
روی لپ خود کشت.
از پشت میله‌های نامرئی
ایستاده
در نقطه‌ای که من ایستاده بودم
دیگر چه چیز قابل عرضی می‌شد دید؟
 
نکته‌ی اصلی اینست
که او
دیگر در میان ماها نیست.
 
                                                             21 مرداد 1382

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *