رهگذر و نگرش های مماسی

(1)
رهگذر
به سوی پل آمد،
اردک ها را بر انداز کرد
که بی جنبشی
سر زیر بال فرو برده بودند،
با رنگین کمان هایی کوچک
بر سطح لغزنده ی بالهاشان.
 
از پل گذشت
برابر موزه ی هنر های معاصر
لختی
ایستاد.
به سر نوشت قطعه سنگی بزرگ
اندیشید
که در مکعبی آهنین
محاط شده بود.
 
(2)
در ترک های پیاده رو
دست هایی می رویند
که از جهانی زیرین
راه به سوی فضا های تازه باز می کنند.
 
(3)
کنار پیاده رو
گنجشکی
در جسد سهره ای
نوک فرو برده است.
 
رهگذر
در بهتی عظیم
از پله های زمین
صعود می کند.
به خشونت این فصل می اندیشد.
 
(4)
جذبه ی آفتاب و شن
بچه ها را به بازی می خواند.
با فراغ بال می دوند،
نگاهی از دور
رویینه شان می کند
بر این روز بلند
که دارد از نیمه می گذرد.
 
دخترک
کلاه سرخ جدیدش را
با احتیاط بر می دارد،
چین دامنش را صاف می کند.
پس از مکثی کوتاه
چابک
به سوی مادرش می دود.
 
(5)
در امتداد خیابان
سر نوشتی به سویت روانه است
که مراعات نمی کند
تُردی و
بی گناهی را
و کنجکاویت را
حتی اگر
برای بوته ی عشقی با شد
که آن سو تر
روییده است
بر تو نمی بخشاید.
 
(6)
چه کسی
راه گریز
از تو در تو های یک گل سرخ را می داند؟
شما اگر می دانید
نشانم بدهید.
هر گلبرگ
ابریشم گلوی پرنده ایست
که روی برگ های بهار
جا مانده است.
ژرفتر
سایه های تیره
محصور در عواطف متضاد
قرمز روشن
ارغوانی تیره
تردید خیس تو در توی
آسیب پذیر
برابر آفتاب.
زخم کهنه ی قلبی بزرگ
که شفا نمی یابد
با هر نگاه
تازه می شود.
در یک گل سرخ
گیر افتاده ام.
اگر راه خروج را می دانید
لطفا
نشانم بدهید.
 
 
                                                                 26 تیر 1383
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *