راه بی‌بازگشت

از سرِ شانه
 به پشت
 نظری انداز،
 چشم‌هایی را ببین
 که روییده در دشت‌های پستِ زادگاهِ خویش
 به گِل نشسته‌اند.
 
بی‌شُمار دقایقِ روزمرّگی
 درانبوهِ خویش
 ویرانت می‌کنند
 و تو درتورِخوابِ بلندِ جهان
 فرو می‌اُفتی.
 اسیر
 میان شبی بی‌ماهتاب
 و روزی بی‌آفتاب
 که هر یک
 به زنجیر تعلق
 به سویی می‌کشدَت،
واژگان
 در دهانت
 می‌خشکند
 و از مکیدن شیر صبح
 باز می‌مانی.
 
مگر نه آنست
 که مرگ دوام می‌یابد
 و هیچ چرخِ عظیمی
 با قدرت شانه‌های تو
 از دَوَران باز نمی‌ایستد؟
 
چشم‌هایت را
در پی واژه‌هایی کوچک
 که از سر شاخه‌ی انگشتان
به مقصدِ نامعلوم
 پرواز می‌کنند
 روانه کُن
 و حساب فصول را
 در دفتر عمیق قلب خویش
 نگاه دار.
 
آن شعاع نور
 که به جهانت پیوند می‌دهد
 تنها ریسمانِ نجات است،
 از دریچه‌ای
 که رو به آسمانِ رویا گشوده‌ای
 راهِ بازگشتی نیست.
                                                                                   19 آبان 1397

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *