در حضور شمس

بازو در بازوی هم
بر تنگه ی بُسفُر               
پُلی زدیم
میان آسیایِ گذشته
و اروپای آینده.
 
اکنون
اندکی دور تر،
گذشته
مرواریدی ست
در کفِ ما
که درخشش آبی بُسفُر را
به یاد می آورد
ومن
در متنِ پیراهَنِ نیلی اَت
هنوز
اَبر ها را می بینم
و قصر ها وقلعه های سنگی را
که در پوشش سبزِدرختانِ ساحلی
محصور گشته اند.
مناره ای
 سر بر کشیده،
همچون یک مرغ کنجکاوِ دریایی
از ساحلی
به ساحلِ دیگر می نگرد.
 
دربازارِبزرگ
سوداگری می خواست
با بوی چرم و عطرِ ادویه
اغوایمان کند.
پس
گریختیم،
بَلخ را پشت سر گذاشتیم،
روی سنگفَرشِ میدانِ هیپودرُم
برشانه های سنگیِ تاریخ
پرسه زدیم.
 
مقصدِ ما
اما
قونیه نیست،
ودیوار های سپیدِ بلند
ما را چون فوّاره های مرمرین و
باغچه های پُر گُلِ آراسته
محصور نمی کند.
شمس
اگر در این حوالی بود
به عکسی جمعی
در حضورِ عشق
میهمان مان می کرد.                                     11 شهریور 1386

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *