در اتاقی ساکت

ناگهان
اتاق خالیست
خالی از هر صدا
و من منتظرم
که در عصر تابستان
نخستین قطره بر برکه ببارد
و نخستین حلقه‌ی موج
انبساطش را آغاز کند.
 
ذهنم
از هر خاطره‌ای خالیست
جز
یک عصر تابستان
که نسیمی رهگذر
الگوی سایه‌هایش را آشفته می‌کند.
 
سر بلند می‌کنم
می‌بینمت
که از مردُمَکانم می‌گذری
و لبخندت
درعصری ساکت
بر لبانم کناره می‌گیرد.
 
در اتاقی
خالی از هر صدا
تنهایی‌ام
تازه می‌شود
و مردمکانم
نطفه‌ی ابری می‌شوند
که در یک عصر تابستان
گویی
تازه می‌خواهد
قطره‌ی نخست را
بَر بِرکه ببارد.
                                              3 آذر 1397
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *