او و من

می‌دانم
که از تهِ دل می‌خندد
چون در او تازه گلی روییده‌است
و صدایش
هنوز
فراتر از گرانشِ این جهان
پرواز می‌کند.
 
به یاد می‌آورم
وقتی ستارگان
در آسمانم نقب می‌زدند
و من برای تماشا
بالش خود را
به سوی مرکز این جهان
به دنبال می‌کشیدم.
 
از سرنوشت ستارگان
بسیار هست
تا به گوشش بخوانم.
شاید
لب تَر کند
و ناباورانه تأملی کند
و هیچ نگوید
یا شاید
هر پرسش را
با پرسشی دیگر
پاسخی گوید.
 
تجربه
اَبری خواهد شد
بر شانه‌هایش خواهد بارید
و او
از ترسِ خیس شدن
به درون
خواهد دوید
تا از پشت پنجره
تماشاگر باران باشد.
 
هر دانه‌ی شبنم
بر غشای صبح
یادآور دریایی ست
که در مرزهای آینده موج می‌زند.

 

                                                      28 آبان 1397
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *